منتظر نظرات قشنگتون هستم.
یه تصمیم گرفتم !!!!!!!!!!!!!!
می خوام با اجازه ی همتون وبلاگمو ببندمش (حذفش کنم )
اما نظر شما دوستان خوبم هم خیلی برام مهمه.
ازتون می خوام برام کامنت بزارین
تا راحت تر بتونم تصمیم بگیرم..........................
با آوازی تبسمی در هم می شکنی
عشوه ای هوس آلود مستت می کند
و راهی میکده ی ماهرویان می شوی
و من از روی سادگی ام تو را تقدیس می کردم
قبله گاه نیاز من
سر به میکده ی خرابات می زند
و تا نا کجا آباد وجودش می دود پرواز می کند
ومن ساده لوح بی خبر از این طوفان ها
با چشمانی خمار ندیدنش
او را تقدیس می کنم
معبود حقیقی من که طغیانش طوفانی می کند مرا
آن چنان مظلومانه مرا می نگرد که تمام وجودم در هم می شکند
و با عشوه ای مستانه به صداقت خویشتن خویش می رسم
*******************************************
*******************************************
دوستان خوبم هر چه کردم نشد از این حرف دلم بگذرم من هنوزم
با چشمانی خمار ندیدنش شبم را روز می کنم ببخشین که به جای چهار
فصل دل انگیز!!!! شعرهایم رنگ و بوی خزان گرفته است
حتما روزی شادی هم مهمان دلم خواهد شد و آن روز
شاد شاد شادخواهم نوشت............
********************************************
وبار سنگین ندامت را به دوش می کشم
همچنان خاموشم خاموش خاموش
روزی این سکوت مرگبار انتظار را خواهم شکست
و حسرت نبودنت را با تمام وجودم
طغیان خواهم کرد
و عارفانه در سکوتی تلخ
تا ابد خاموش خواهم شد
در پی ناله های بی کسی
من به تو دارم امید
قلب خسته ی منش با ترنم درد
با حصاری از فقر عاطفی
در ورای جبین احساسم
گمشده از خویش است
به من بگو
با کدامین نگاه با کدامین حنجره
از این درد غریب ناله کنم
به من بگو
چگونه از این درد فرار کنم
آیا از این غم و درد مرا گریزی هست؟
تو یگانه معبودم به احساسم جلوه ی مهر بخشیدی
تا از اسارت فتنه ی غریب تبسمی در استتار
نجات یابم
به من بگو با کدامین حنجره از درد ناله کنم
دردی که به وجود آمده از وهم
بوجود آمده از خیالی ظریف
در تار و پود احساس
چه می توان گفت از این احساس به گل نشسته
با چه زبانی می توان از درد نالید
وقتی گوشی از بهر شنیدن نیست
قلبی از هیجان نمی تپد وقتی عطشی نیست
اشک به سردی می شود پنهان
از این غربت احساس
به من بگو از پژمردگی این اشک های بی دریغ
از شب های تار بی کسی.............

از ته دل بر فراقت گریه کردم گریه کردم.
بی رحمانه خندیدندو
گفتند:عجب دیوانه ای !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از هجر غمت
درد دلم را باساز*غمناکی نواختم
تا تسکینم دهد.............
دندان به لب گرفتندو
گفتند:تو مطربی ! نا پاکی!!!!!!!!!!نا پاکی!!!
از بی رحمی تو
به گوشه ای خزیدم.
سر در آغوش غم
مستانه خندیدم
هر چند مهر سکوت است بر لبم
ولی به این عاقلان زاهد نما خندیدم................
ساز غمناک=سه تار
به غروب می اندیشم
به غروب تلخ دو عاطفه.دو احساس
به احساس پرپر شده ی خویش می اندیشم
چه روز هایی بود!!!!روزهای عاطفه و احساس
روز های شور و مستی!روز های اشتیاق
مستی گم شده بود در کوی دل
و دل چه بی ریا !عاشق شده بود.
هر روز به امید دیدن تو عاشقانه عرض نیاز می کردم
سر به زیر می بردم (متواضع میشدم) خود را رها می کردم . خود را رها می کردم .
و کنون بعد از این همه سال سوگوارانه غروب تلخ احساساتم را مرور می کنم.
و باز طبق عادت دیرینه ام در خودم می شکنم مییییییشکنم!
غروب شرمسار از هجرتش مبهوت می شود.
ولیکن من چونان اسب چموشی
به سبکبالی احساس
در رویاهای خیس خویش
عارفانه پرواز می کنم
مست مستم.آنچنان ز مستی خودم مستم که تا ابد مست مست
سبک بال آرام و صبور خواهم ماند.
وفقط این مستی آتشین احساس پرپر شده ام را التیام می بخشد........
من نمی دانم چرا غم نبودن تو را در سکوتم فریاد می زنم
من نمی دانم این همه سکوت پر صدا با من چه خواهند کرد
غوغای سکوت های همیشگی ام مرا به جنون خواهند کشید
و من مجنون همیشگی سکوت هایم خواهم شد
تو به من بگو با کدامین کلام حسرت نبودنت را فریاد بزنم
تو به من بگو با کدامین حنجره داغ نبودنت را زمزمه کنم
معبود من ...هستی من ...تمام تار و پود وجود من
زندگی ام بی تو به رود خانه ی ماتم زده ای می ماند که جوش و خروش های
عاشقانه اش را در زیر لایه های عظیم یخ مستور کرده است
بی تو حتی خودم را هم گم کرده ام
احساساتم با من غریبی می کنند
آیا این همه عذاب بس نیست ...این همه از تو دور بودن
این همه بی کسی...این همه غم و غمگینی بس نیست
دیگر توانی برایم نمانده است تا غم دوریت را تا ابد سکوت کنم
نه!!!دیگر شانه های لرزانم تحمل در سکوت فریاد زدن را ندارند
نه!!!دیگر قلب رنجورم تاب این همه حسرت و شکوه های خاموشم را ندارد
باور کن دیگر تاب و توانی برایم نمانده است تا
غم دوریت را در سکوت های عاشقانه ام فریاد بزنم
من معتقدم آدما باید عاشقانه فریاد بزنند
عاشقانه نجوا کنند
عاشقانه سکوت کنند
عاشقانه زندگی کنند
و عاشقانه هم بمیرنند
اگر عشق نبودآدما آفریده نمی شدند
اگر عشق نبود هستی چیز عظیمی کم داشت
اگر عشق نبود زندگی بی مفهوم بود
اگر عشق نبود هیچ کس تو را (ای معبود من ) هرگز عاشق نمی شد
اگر عشق نبود بقای انسان بی معنا می شد
و دنیا عارفانه ترین مفهومش را کم داشت
اما زبی احساسی خویش بیشتر دلم می گیره
تو همان سرو غیورو پا برجایی
تو همان عظمت فردایی
من ولیکن یک خاکستر خاموشم
به خودم و به فرداهام می اندیشم
اندیشه هایم بی تو تهی گشته احساسم خمیده گشته
ای سرو قامت به تهی دستی من رحم کن
به درماندگی من رحم کن
به تنهایی و بی کسی ام رحم کن
به احساسم و به این همه لابه و التماسم رحم کن
شاید من هم از اسارت این پیله ی تنهایی رها گردم.
هبا خود می اندیشم آخر تا به کی سکوت.اخر تا به کی خموشی.
مگر این دل اسیر چقدر توان خواهد داشت!
با خودم می گویم این بار قفل این سکوت تلخ را خواهم شکست وبه خودم روحیه میدهم که آره من
می توانم حصار این سکوت تلخ را در هم شکنم.من......میتوانم!!!!!!!!!
بارها خواستم بگویم..........اما افسوس گوشی از بهر شنیدن نبود.شنیدن عقده های تلخ بی کسی ام ....
شنیدن عقده های تلخ بی تو بودنم.......................................
شنیدن عقده های ..........................
تو نبودی که ببینی بی تو چقدر در خودم شکستم
تو نبودی که ببینی بی تو چقدر در خودم مچاله شدم
تو نبودی و خوار شدنم را هرگز ندیدی
تو نمی دانی این راز سر به مهر با من چه کرده است
تو نمی دانی این سکوت تلخ با من چه کرده است
تو فقط سرو مغروری را دیدی که عظمت هیچ طوفانی قامتش خمیده نکرد
هر چند اکنون افسرده حالی بیش نیستم
خمیده قامتی بیش نیستم
ودر انزوای سکوتم اسیر مانده ام ( اسیری که تا قیامت یادت در خاطر من باقی خواهد ماند)
گفتم غریبم ...باور نکردی .
گفتم بی تو می میرم ....باور نکردی.
حالا که از دوریت پژمرده و نالان شده ام باور کرده ای.
حالا که از دوریت هزاران بار مرده ام باور کرده ای .
حالا که از غم دوریت افسردگی و جنون درمن بیداد می کند باور کرده ای.
حالا که با مردن فاصله ای نیست.
چرا حالا بی مرام چرا حالا.....................................................
امیدوارم سالی سرشار از موفقیت و شادکامی داشته باشید/
شاد شاد شاد باشید/
غم غریب دیوانه پندارد مرا/
رعشه ی دل منش با درد هم پیمان شده/
این اشفتگی وا رفته پندارد مرا/
اشکم ز دیده چون بی واسطه رود/
این ترنم غریب افتاده پندارد مرا/
ابهت کلامت از مستی سخنانم می کاهد/
به من بگو تو از کدامین دیاری که عشق در وجود تو خلاصه می گردد.هستی از تو نشاط میگیردو عشق با تو مفهوم می یابد/
تو از کدامین دیاری که جهان از ناز نگاهت پابرجاست/
سرو در مقابل تو به افسرده قامتی می ماندو کوه ها نیز از تیر صلابت تو مایوس و در هم تنیده/
عظمت تو .گستره ی بس عظیم محبت تو.هر کاینی را به سجود وا می دارد و عشق به تو به هر چیزی نام و نشانی می بخشد/
بی تو به کشتی طوفانزده ای می مانم که تنها اندیشه اش نجات از غرق شدن است و ارامشش رسیدن به ساحل نجات است/
بی تو به کوه یخی استواری می مانم که غصه ی دوران ذوبش خواهد کرد/
پس بیا و مهر فراگیرت را بدرقه ی راهم کن تا در سایه اش ارامش یابم و از پژمردگی احساسم بکاهد/
عظمت بی مثالت را در نگاهم بگنجان تا با نگاهم بزرگیت را متجلی نمایم/
مرا دریاب که بی تو درمانده ترین درماندگانم /
تو مثال نور پاکی
اما من ز جنس ظلمت
تو اخر بزرگی
اما من چو قطره کوچک
تو نیازی واسه بودن
اما من شکسته در وهم
تو امیدی ارزویی
واسه ی بزرگ و کوچک
به خودم میایم .اما کی نمیدانم....نه نمی دانم/
شاید روزی به خودم بر گردم که اتشین خیال احساسم پر پر شده باشد و انگاه زندگی در همه جا جاری خواهد شد/
انروز یخ قلب های بی احساس نیز اب خواهد شد و همگان زندگی را عاشق خواهند شد/
به امید ان روز
رعشه ی دلی ز غم می شکافد این سکوت
دیده در حسرت اشک. اشک در حیرت و اه
دل ز بیداد غروب می نوازد درد را
ظلمت غم عجیب در نگاه اینه وار
دل ز بیداد غروب.می شود مبهوت خویش
می نوازد طبل خویش. می نوازد طبل خویش
امیدم را بارور نما
اراده ام را راسخ تر از پیش بنما
قلب من و هستی مرا و ارامش جانم راافزونتر گردان
تا با ارامش خیال و وجدانی اسوده در جهت نور تو گام بردارم
تا عظمت نور تو غرور کبر ریا دروغ وتوهم باطل را از شخصیتم دور کند
کمکم کن تو ای خدا که بی کمکت گم کرده راهی بیش نیستم
من از قعر زمان فاصله دارم هنوز
من از قعر زمان فاصله دارم هنوز
در این ظلمت شهر که می تراود غم و درد
در نگاه طفلکی درمانده
واز شبنم احساس بشر می شود الوده
اینجا نیست کسی الوده به عشق
عشق در این وادی بیگانه
خموش تر از مرگ
و کسی نیست بخشکاند ریشه ی این همه ناجوان مردی را
یا هو
به من بگو از مستی دلی که در خود می شکند
به من بگو از ترنم احساس
از همهمه ی روح بی واسطه از خویش
و از غربت احساس به گل نشسته از خویش
این چه حسی ست که می شکند اما شکسته نمی شود
اسیر می کند ادمی را لیک اسیر ادمی نمی شود
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز که شروع به نوشتن حرف های تنهایی ام کرده ام سرشار از شوق هستم .همیشه دلم می خواست
حرف هایم را در جایی ثبت کنم که حتی گذر زمان ان را از صفحه ی ذهنم پاک نکند.
امروز به یاد روزهای کودکی ام افتاده ام چه روزهایی بودروزهای کودکی و عشق.
غم نبود وهم نبود هم(سعی) ازردگی کس در دل و جان نبود.هر چه بود غم نبود.........نه به خدا غم نبود.
دلم می خواد خودم باشم خالی از همه چی فقط و فقط خودم باشم.این خواسته ی بزرگی نیست.