غم غریب دیوانه پندارد مرا/
رعشه ی دل منش با درد هم پیمان شده/
این اشفتگی وا رفته پندارد مرا/
اشکم ز دیده چون بی واسطه رود/
این ترنم غریب افتاده پندارد مرا/
ابهت کلامت از مستی سخنانم می کاهد/
به من بگو تو از کدامین دیاری که عشق در وجود تو خلاصه می گردد.هستی از تو نشاط میگیردو عشق با تو مفهوم می یابد/
تو از کدامین دیاری که جهان از ناز نگاهت پابرجاست/
سرو در مقابل تو به افسرده قامتی می ماندو کوه ها نیز از تیر صلابت تو مایوس و در هم تنیده/
عظمت تو .گستره ی بس عظیم محبت تو.هر کاینی را به سجود وا می دارد و عشق به تو به هر چیزی نام و نشانی می بخشد/
بی تو به کشتی طوفانزده ای می مانم که تنها اندیشه اش نجات از غرق شدن است و ارامشش رسیدن به ساحل نجات است/
بی تو به کوه یخی استواری می مانم که غصه ی دوران ذوبش خواهد کرد/
پس بیا و مهر فراگیرت را بدرقه ی راهم کن تا در سایه اش ارامش یابم و از پژمردگی احساسم بکاهد/
عظمت بی مثالت را در نگاهم بگنجان تا با نگاهم بزرگیت را متجلی نمایم/
مرا دریاب که بی تو درمانده ترین درماندگانم /
تو مثال نور پاکی
اما من ز جنس ظلمت
تو اخر بزرگی
اما من چو قطره کوچک
تو نیازی واسه بودن
اما من شکسته در وهم
تو امیدی ارزویی
واسه ی بزرگ و کوچک
به خودم میایم .اما کی نمیدانم....نه نمی دانم/
شاید روزی به خودم بر گردم که اتشین خیال احساسم پر پر شده باشد و انگاه زندگی در همه جا جاری خواهد شد/
انروز یخ قلب های بی احساس نیز اب خواهد شد و همگان زندگی را عاشق خواهند شد/
به امید ان روز
رعشه ی دلی ز غم می شکافد این سکوت
دیده در حسرت اشک. اشک در حیرت و اه
دل ز بیداد غروب می نوازد درد را
ظلمت غم عجیب در نگاه اینه وار
دل ز بیداد غروب.می شود مبهوت خویش
می نوازد طبل خویش. می نوازد طبل خویش
امیدم را بارور نما
اراده ام را راسخ تر از پیش بنما
قلب من و هستی مرا و ارامش جانم راافزونتر گردان
تا با ارامش خیال و وجدانی اسوده در جهت نور تو گام بردارم
تا عظمت نور تو غرور کبر ریا دروغ وتوهم باطل را از شخصیتم دور کند
کمکم کن تو ای خدا که بی کمکت گم کرده راهی بیش نیستم
من از قعر زمان فاصله دارم هنوز
من از قعر زمان فاصله دارم هنوز
در این ظلمت شهر که می تراود غم و درد
در نگاه طفلکی درمانده
واز شبنم احساس بشر می شود الوده
اینجا نیست کسی الوده به عشق
عشق در این وادی بیگانه
خموش تر از مرگ
و کسی نیست بخشکاند ریشه ی این همه ناجوان مردی را
یا هو
به من بگو از مستی دلی که در خود می شکند
به من بگو از ترنم احساس
از همهمه ی روح بی واسطه از خویش
و از غربت احساس به گل نشسته از خویش
این چه حسی ست که می شکند اما شکسته نمی شود
اسیر می کند ادمی را لیک اسیر ادمی نمی شود
بسم الله الرحمن الرحیم
امروز که شروع به نوشتن حرف های تنهایی ام کرده ام سرشار از شوق هستم .همیشه دلم می خواست
حرف هایم را در جایی ثبت کنم که حتی گذر زمان ان را از صفحه ی ذهنم پاک نکند.
امروز به یاد روزهای کودکی ام افتاده ام چه روزهایی بودروزهای کودکی و عشق.
غم نبود وهم نبود هم(سعی) ازردگی کس در دل و جان نبود.هر چه بود غم نبود.........نه به خدا غم نبود.
دلم می خواد خودم باشم خالی از همه چی فقط و فقط خودم باشم.این خواسته ی بزرگی نیست.