تبليغاتX
غروب عشق
 

با خود می اندیشم آخر تا به کی سکوت.اخر تا به کی خموشی.

مگر این دل اسیر چقدر توان خواهد داشت!

با خودم می گویم این بار قفل این سکوت تلخ را خواهم شکست  وبه خودم روحیه میدهم که آره من

می توانم حصار این سکوت تلخ را در هم شکنم.من......میتوانم!!!!!!!!!

بارها خواستم بگویم..........اما افسوس گوشی از بهر شنیدن نبود.شنیدن عقده های تلخ بی کسی ام ....

شنیدن   عقده های   تلخ بی تو بودنم.......................................

شنیدن عقده های ..........................

تو نبودی که ببینی بی تو چقدر در خودم شکستم

 تو نبودی که ببینی  بی تو چقدر در خودم مچاله شدم

تو نبودی و خوار شدنم را هرگز ندیدی

تو نمی دانی این راز سر به مهر با من چه کرده است

تو نمی دانی این سکوت تلخ با من چه کرده است

تو فقط سرو مغروری را دیدی که عظمت هیچ طوفانی قامتش خمیده نکرد

هر چند اکنون افسرده حالی بیش نیستم

 خمیده قامتی بیش نیستم

ودر انزوای  سکوتم اسیر مانده ام  ( اسیری که تا قیامت یادت در خاطر من باقی خواهد ماند)

+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 12:32  توسط ماریا  |