به غروب می اندیشم
به غروب تلخ دو عاطفه.دو احساس
به احساس پرپر شده ی خویش می اندیشم
چه روز هایی بود!!!!روزهای عاطفه و احساس
روز های شور و مستی!روز های اشتیاق
مستی گم شده بود در کوی دل
و دل چه بی ریا !عاشق شده بود.
هر روز به امید دیدن تو عاشقانه عرض نیاز می کردم
سر به زیر می بردم (متواضع میشدم) خود را رها می کردم . خود را رها می کردم .
و کنون بعد از این همه سال سوگوارانه غروب تلخ احساساتم را مرور می کنم.
و باز طبق عادت دیرینه ام در خودم می شکنم مییییییشکنم!
غروب شرمسار از هجرتش مبهوت می شود.
ولیکن من چونان اسب چموشی
به سبکبالی احساس
در رویاهای خیس خویش
عارفانه پرواز می کنم
مست مستم.آنچنان ز مستی خودم مستم که تا ابد مست مست
سبک بال آرام و صبور خواهم ماند.
وفقط این مستی آتشین احساس پرپر شده ام را التیام می بخشد........
من نمی دانم چرا غم نبودن تو را در سکوتم فریاد می زنم
من نمی دانم این همه سکوت پر صدا با من چه خواهند کرد
غوغای سکوت های همیشگی ام مرا به جنون خواهند کشید
و من مجنون همیشگی سکوت هایم خواهم شد
تو به من بگو با کدامین کلام حسرت نبودنت را فریاد بزنم
تو به من بگو با کدامین حنجره داغ نبودنت را زمزمه کنم
معبود من ...هستی من ...تمام تار و پود وجود من
زندگی ام بی تو به رود خانه ی ماتم زده ای می ماند که جوش و خروش های
عاشقانه اش را در زیر لایه های عظیم یخ مستور کرده است
بی تو حتی خودم را هم گم کرده ام
احساساتم با من غریبی می کنند
آیا این همه عذاب بس نیست ...این همه از تو دور بودن
این همه بی کسی...این همه غم و غمگینی بس نیست
دیگر توانی برایم نمانده است تا غم دوریت را تا ابد سکوت کنم
نه!!!دیگر شانه های لرزانم تحمل در سکوت فریاد زدن را ندارند
نه!!!دیگر قلب رنجورم تاب این همه حسرت و شکوه های خاموشم را ندارد
باور کن دیگر تاب و توانی برایم نمانده است تا
غم دوریت را در سکوت های عاشقانه ام فریاد بزنم
من معتقدم آدما باید عاشقانه فریاد بزنند
عاشقانه نجوا کنند
عاشقانه سکوت کنند
عاشقانه زندگی کنند
و عاشقانه هم بمیرنند
اگر عشق نبودآدما آفریده نمی شدند
اگر عشق نبود هستی چیز عظیمی کم داشت
اگر عشق نبود زندگی بی مفهوم بود
اگر عشق نبود هیچ کس تو را (ای معبود من ) هرگز عاشق نمی شد
اگر عشق نبود بقای انسان بی معنا می شد
و دنیا عارفانه ترین مفهومش را کم داشت
اما زبی احساسی خویش بیشتر دلم می گیره
تو همان سرو غیورو پا برجایی
تو همان عظمت فردایی
من ولیکن یک خاکستر خاموشم
به خودم و به فرداهام می اندیشم
اندیشه هایم بی تو تهی گشته احساسم خمیده گشته
ای سرو قامت به تهی دستی من رحم کن
به درماندگی من رحم کن
به تنهایی و بی کسی ام رحم کن
به احساسم و به این همه لابه و التماسم رحم کن
شاید من هم از اسارت این پیله ی تنهایی رها گردم.
ه