تبليغاتX
غروب عشق
ز ندامت خویش تا فردای غریب

در پی ناله های بی کسی

من به تو دارم امید

قلب خسته ی منش با ترنم درد

با حصاری از فقر عاطفی

در ورای جبین احساسم

گمشده از خویش است

به من بگو

با کدامین نگاه با کدامین حنجره

از این درد غریب ناله کنم

به من بگو

چگونه از این درد فرار کنم

آیا از این غم و درد مرا گریزی هست؟

تو یگانه معبودم به احساسم جلوه ی مهر بخشیدی

تا از اسارت فتنه ی غریب تبسمی در استتار

نجات یابم

به من بگو با کدامین حنجره از درد ناله کنم

دردی که به وجود آمده از وهم

بوجود آمده از خیالی ظریف

در تار و پود احساس

چه می توان گفت از این احساس به گل نشسته

با چه زبانی می توان از درد نالید

وقتی گوشی از بهر شنیدن نیست

قلبی از هیجان نمی تپد وقتی عطشی نیست

اشک به سردی می شود پنهان

از این غربت احساس

به من بگو از پژمردگی این اشک های بی دریغ

از شب های تار بی کسی.............

+ نوشته شده در  87/06/05ساعت 18:59  توسط ماریا  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

از ته دل بر فراقت گریه کردم گریه کردم.

بی رحمانه خندیدندو

گفتند:عجب دیوانه ای !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از هجر غمت

درد دلم را باساز*غمناکی نواختم

تا تسکینم دهد.............

دندان به لب گرفتندو

گفتند:تو مطربی ! نا پاکی!!!!!!!!!!نا پاکی!!!

از بی رحمی تو

به گوشه ای خزیدم.

سر در آغوش غم

مستانه خندیدم

هر چند مهر سکوت است بر لبم

ولی به این عاقلان زاهد نما خندیدم................

ساز غمناک=سه تار

+ نوشته شده در  87/06/01ساعت 2:43  توسط ماریا  |