تبليغاتX
غروب عشق
نمیدانستم  به سادگی

با آوازی تبسمی در هم می شکنی

عشوه ای هوس آلود مستت می کند

و راهی میکده ی ماهرویان می شوی

و من از روی سادگی ام تو را تقدیس می کردم

قبله گاه نیاز من

سر به میکده ی خرابات می زند

و تا نا کجا آباد وجودش می دود پرواز می کند

ومن ساده لوح بی خبر از این طوفان ها

با چشمانی خمار ندیدنش

او را تقدیس می کنم

معبود حقیقی من که طغیانش طوفانی می کند مرا

آن چنان مظلومانه مرا می نگرد که تمام وجودم در هم می شکند

و با عشوه ای مستانه به صداقت خویشتن خویش می رسم

*******************************************

*******************************************

دوستان خوبم هر چه کردم نشد از این حرف دلم بگذرم من هنوزم

با چشمانی خمار ندیدنش شبم را روز می کنم ببخشین که به جای چهار

فصل دل انگیز!!!! شعرهایم رنگ و بوی خزان گرفته است

حتما روزی شادی هم مهمان دلم خواهد شد و آن روز

شاد شاد شادخواهم نوشت............

 

********************************************

+ نوشته شده در  87/08/07ساعت 7:50  توسط ماریا  |