اما زبی احساسی خویش بیشتر دلم می گیره
تو همان سرو غیورو پا برجایی
تو همان عظمت فردایی
من ولیکن یک خاکستر خاموشم
به خودم و به فرداهام می اندیشم
اندیشه هایم بی تو تهی گشته احساسم خمیده گشته
ای سرو قامت به تهی دستی من رحم کن
به درماندگی من رحم کن
به تنهایی و بی کسی ام رحم کن
به احساسم و به این همه لابه و التماسم رحم کن
شاید من هم از اسارت این پیله ی تنهایی رها گردم.