در این ظلمت شهر
که می تراود غم و درد
در نگاه طفلکی درمانده
واز شبنم احساس بشر می شود الوده
این جا نیست کسی الوده به عشق
عشق در این وادی بیگانه
پر و بال شکسته از احساس
خموش تر از مرگ
وه ....چه به خود می بالد
و کسی نیست بخشکاند
ریشه ی این همه ناجوانمردی را................