به غروب می اندیشم
به غروب تلخ دو عاطفه.دو احساس
به احساس پرپر شده ی خویش می اندیشم
چه روز هایی بود!!!!روزهای عاطفه و احساس
روز های شور و مستی!روز های اشتیاق
مستی گم شده بود در کوی دل
و دل چه بی ریا !عاشق شده بود.
هر روز به امید دیدن تو عاشقانه عرض نیاز می کردم
سر به زیر می بردم (متواضع میشدم) خود را رها می کردم . خود را رها می کردم .
و کنون بعد از این همه سال سوگوارانه غروب تلخ احساساتم را مرور می کنم.
و باز طبق عادت دیرینه ام در خودم می شکنم مییییییشکنم!
غروب شرمسار از هجرتش مبهوت می شود.
ولیکن من چونان اسب چموشی
به سبکبالی احساس
در رویاهای خیس خویش
عارفانه پرواز می کنم
مست مستم.آنچنان ز مستی خودم مستم که تا ابد مست مست
سبک بال آرام و صبور خواهم ماند.
وفقط این مستی آتشین احساس پرپر شده ام را التیام می بخشد........