در پی ناله های بی کسی
من به تو دارم امید
قلب خسته ی منش با ترنم درد
با حصاری از فقر عاطفی
در ورای جبین احساسم
گمشده از خویش است
به من بگو
با کدامین نگاه با کدامین حنجره
از این درد غریب ناله کنم
به من بگو
چگونه از این درد فرار کنم
آیا از این غم و درد مرا گریزی هست؟
تو یگانه معبودم به احساسم جلوه ی مهر بخشیدی
تا از اسارت فتنه ی غریب تبسمی در استتار
نجات یابم
به من بگو با کدامین حنجره از درد ناله کنم
دردی که به وجود آمده از وهم
بوجود آمده از خیالی ظریف
در تار و پود احساس
چه می توان گفت از این احساس به گل نشسته
با چه زبانی می توان از درد نالید
وقتی گوشی از بهر شنیدن نیست
قلبی از هیجان نمی تپد وقتی عطشی نیست
اشک به سردی می شود پنهان
از این غربت احساس
به من بگو از پژمردگی این اشک های بی دریغ
از شب های تار بی کسی.............